زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... دو ساعت بدون رادین ...

1391/7/8 0:45
نویسنده : مامان رادين
157 بازدید
اشتراک گذاری

 

13.gif

من و بابایی امسال تصمیم گرفتیم بعد از 4 سال تنبلی ، امسال سبزی  فرمه سبزی رو خودمون بگیریم و درست کنیم........

تا حالا یا مامان حاشی بهمون میداد یا مادر روحی و ما فقط مصرف کننده بودیم ....

اما امسال به خاطر بچه دار شدمون احساس کردیم دیگه خیلی بزرگ شدیم و خومدمون باید از عهده کارهامون بر بیایم ...

البته یه دلیل دیگش خود پسری بود که دیگه به غذا خوردن افتاده و باید همیشه همه چی دم دست باشه تا پسری گرسنه نمونه ...

البته فقط با هم تصمیم گرفتیم چشمکنیشخند

  بابایی  تنهایی پاک کرد و با هم شستیم و من با دستگاه خووردش کردم...

همیشه از پاک کردن سبزی طفره میرم ، چون اصلا اهل یه جا نشستن واسه مدت طولانی نیستم...

پنج شنبه بود که با هم رفتیم و سبزی خریدیم ...

بابایی تا شب پاکش کرد و چون شما گل پسر خیلی شیطونی می کردی ، منم مراقب شما میشدم...

چمعه صبح که از خواب بیدار شدیم بابایی هنوز خستگیه دیروز تو تنش بود ...

سبزی ها هم هنوز شسته نشده بود و توی وروجک هم دد رفتنت گرفته بود ...

نه بابایی حال شستن سبزیها رو داشت  تا من باهات بازی کنم ، نه حال داشت باهات بازی کنه تا من سبزی ها رو بشورم ...

 

13.gif

چاره کارو این دیدم تا به مادر روحی زنگ بزنم تا بیان دنبالت و ببرنت بیرون تا ما به کارهامون برسیم ...

به مادر روحی که زنگ زدم و گفتم بیان دنبالت ، انگار دنیارو دادن بهش ...

خیلی خوشحال شد مادر روحی ، آخه هر وقت بهم میگفت تا موقع کارهام رادین یسپارم بهش قبول نمی کردم ...

آخه دلم نمیومد ازش جدا شم ...

. می ترسیدم بی تابی کنه واسه همین امروز که ناچار شدم ، گفتم ببرنش بیرون تا تو خونه جواسش پی من نره ...

نیم ساعت بعد زنگ من بابا احمد زنگمونو زد و اومد بالا و رادینو گرفت و برد...

همراه رادین شیشه آبش رو هم دادم تا اگه تشتش شد بهونه نگیره و آب دم دست باشه ...

قبل از رفتن هم شیرش رو خورده بود و میدونستم تا دو ساعت گرسنش نمیشه ...

بابا احمد که بالا اومد با دبدن چهرش فهمیدم که خواب بوده و بخاطر من بیدار شده از خواب ...

کلی حالم گرفته شد  به خاطر این موضوع اما وقتی دیدم از بودن با رادین خوشحاله ناراحتیم بر طرف شد...

13.gif

 

رادین که رفت اول  برنامه ناهار رو ردیف کردم و و بعد مشغول شستن سبزی ها شدم ، البته بابایی هم کمکم کرد و بعد خونه رو جارو کردم و دوباره به ناهار سر زدم ...

میون کار یه دفعه به یاد رادین افتادم ...

وقتی یادم اومد که خونه نیست کلی دلم براش تنگ شد و بغض کردم ...

سریع گوشی رو برداشتم و به بابا احمد زنگ زدم تا حال رادین رو بپرسم ...

وقتی صدای بازیشو با مادر روحی شنیدم بیشتر دلم تنگ شد ...

بابا اجمد بهم اطمینان داد که رادین خوبه و اصلا بی تابی نکرده ...

یکم خیالم راحت شد و خودمو با ما بقی کارهام سرگرم کردم ...

مدتی بعد بابا احمد بهم زنگ زد ...

با دیدن اسم بابا احمد رو گوشیم بند دلم پاره شد ...

فکر کردم حتمی رادین بیتاب شده و بابا زنگ زده تا با شنیدن صدام آروم بشه ...

اما وقتی گوشی رو برداشتمو و صدای سکوت اومد خیالم راحت شد که رادین خوبه ...

تا صدای اطراف رو گوش بدم بابا احمد چند باری الو الو کرد و بعد از چند بار من جواب دادم و فهمیدم بابا اینا رفتن  به بازارچه تره بار و سبزیجات بیرون شهر و می خواستن بدونن من چیزی احتیاج دارم یا نه...

منم پتد قلم خرید داشتم و گهتم و بابا احمد هم زحمتش رو کشید و برام گرفت ...

وقتی از حال رادین پرسیدم بابا احمد گفت که خوابیده ...

بعد تلفن دوباره با سرعت بیشتر به مارها رسیدیم ، چون یه ساعتی بود که رادین رفته بود و الانم که بیدار میشد قطعا بهونه منو می گرفت ...

یکی دوبار دیگه هم با بابا احمد تماس گرفتم و حال رادینمو پرسیدم ...

دفعه آخر ، دیگه پسری بیدار شده بود و داشتند به طرف خونه میومدند ...

کار شستن سبزیها هم تموم بود و ناهار هم حاضر شده بود که بابا احمد زنگمونو زد و رادین رو آورد بالا ...

 

13.gif

 

وقتی رادین رو دیدم از دست بابا احمد قاپیدمش و محکم بغلش کردم و بوش کردم ...

انگار سالها ازش دور بودم ...

رادین هم با دیدن من و کارهام بهت زده بود و متعجب ...

و این اولین دو ساعت دوری من از رادین دلبندم بود ...

دوست ندارم دیگه تکرار بشه ولی لازمه تا دوری از مادر و پدر رو تجربه کنه تا بی رویه وابستمون نشه ...

دوستت دارم همه هستیه من..........تمام نا تمام من با تو تمام میشود ....

    

13.gif

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)